انتظاری نمیتوان داشت از گروه وبگردهایی که می آیند و نظرهایی میدهند که مایه ی تاسف است !
انتظاری نمیتوان داشت از گروه وبگردهایی که می آیند و نظرهایی میدهند که مایه ی تاسف است !
نمردم ! هنوز زنده ام ! اما وقت نوشتن ندارم !
پریود شده بودم یا الان پریود شدم ؟؟؟ به هر حال نسبی است . گاهی پریود نوشتن میگیرم و گاهی هم پریود ننوشتن !!! باور کن همه چیز نسبی هس . معیار سنجش کدومه ؟؟
barbod
وقتی مطلبی در ذهنت شکل گرفته خوب . و آماده ی پابلیش است . آن هنگام که دوست داری بنویسی در وبت تا کسی بیاید و بخواندش ، حیف است که برق نداشته باشی ، و تلفن هم قطع شده باشد . با خودم می گویم ،عجب زمانه ای شده ها ، حداقل چهار سال پیش ، نه خاموشی داشتیم ، نه تلفن نا به هنگام قطع میشد . این روزها تلفن چند ساعتی در روز قطع میشود ، مثل برق ! آب هم که احتیاج به گفتنش نیست ! این روزها بحث از هاله های نورانی میباشد و قهرمان هسته ای . برایم روشن است که در زمستان هم گاز نخواهیم داشت و همه از سرما یخ میزنیم تا همه امان پیروز شویم ! و دوستم برای چندمین بار است که میخواهد برای دیدن نامزدش به انگلیس برود اما ویزا نمیدهند ! به قول یکی از بزرگان : گر صبر کنی ، ز غوره حلوا سازی !
barbod
گاهی کسانی چون من وبلاگ مینویسند نه دربارهی موضوعی که توانایی بیشتری در آن دارند و نوشتن در آن باره باعث شناختهشدن بیشترشان میشود، بلکه در زمینهای از شخصیتشان که دوست دارند بیشتر شناخته شود. زمینهای که نمیتوانند به راحتی با این و آن به قسمت بگذارند.
شیراز - باربد
خوشبینانه ترین حالتش این است ؛ دوستت میدارد . و دوستش داری ، چه تفاهمی ! پارتنرت را میگویم ها ! دلش قرص است که تو را دارد ، گر چه میداند ، تو رفتنی نیستی ، مگر نفست به آخر رسیده باشد . تو می مانی ، می مانی ، آنقدر می مانی ، تا یک روز در یک جایی ، میگوید که میخواهد برود ! کجا ؟ معلوم است دیگر : دنبال زندگی اش . زندگی ای که ، بیشتر به معامله می ماند تا زندگی !
شاید اشتباهی فهمیده باشی . سو تفاهمی شده باشد . شاید ندانی آن دو نفرها را که گفتم ، مقصود چه بوده ؟ کدام دو نفرها را میگویم ؟ هر چه حدس زدی درست است ، هر چه گفتی و هر چه خواهی گفت درست است . چرا که هر قدر هم بخوام توضیح دهم که منظورم این است ، تو ، باورت نمیشود . پس همانی که تفسیر کردی ، درست است !
میروی سر اصل مطلب . خیلی سریع آنچه را که در دلت گذشته بیان میکنی . میگویی و میگویی و ....
حال موقع شنیدن است . بشنو و بشنو و بشنو و ....
اینجا زندگی اینگونه است ، دلارها ، یورو ها را در می آوری ، و در سیر روزهای هفته ، همه اش را به باد میدهی ، چرا که باید زندگی کنی . خوب میدانی که ویکندی در کار نیست ، همه ی لذت های آدم هایی چون من و تو ، در روزهای میانی هفته رقم میخورد . اینجا روزهای تعطیل ، دلگیر و غمناک است ، مخصوصا غروب هایش ، که تنهایی ! من در روز تعصیل ، صندلی ام را بر میدارم و میروم که چهل و سه بار غروب ِ زیبای آفتاب را تماشا کنم .
وقتی حس میگیری که گریه کنی ، بخندی ، اخم کنی و ....
قبلش را میگویم . همان موقعی که تصوراتت تو را در دنیای ِ خیالیت شناور کرده . همان موقع ها که داری ، زور میزنی تا نقشت را خوب ایفا کنی . آن موقع خوب میدانی ، اگر اشتباهی کنی ، همه چیز خراب میشود . ناگهان به خود می آیی ، میبینی که دوربین رفته ، صدا و نور هم فعال است . دیگر جای ِ هیچ درنگی نیست . اگر من باشم ، همه چیز را فراموش میکنم . هم دوربین ، هم صدا ، نور ، صحنه ، لباس ها و دیالوگ ها را . خودم را ول میدهم در نقش . خودم را میبینم که دارم زندگی میکنم . گاه اتفاق می افتد تا چند ماه زندگیم ، حرف زدنم ، حرکاتم ، مثل قهرمان داستان شده . گاهی مسخ کاراکتر میشوم . آنقدر که دوست ندارم رهایش کنم . تنها فیلنامه ای جدید و نقشی نو میباید تا مرا نجات دهد . اما نجاتم از این شخصیت ، مرا گرفتار ِ نقشی تازه میکند .
خوب است که یکسال یا دوسال را در فیلمی نباشم ، اما نمیشود چرا که هر روز فیلمی تازه را پیشنهاد میدهند و بقای من ، وابسته به دلارهایی است که باید در آورم .
گاهی به بازی گرفته میشوی . دانسته یا ندانسته . اما بیشترش ندانسته سرت می آید . اگر بدانی و بازی کنی ، قمار ِ جالبی میتواند باشد . اما اگر ندانسته به بازی گرفته شده باشی ، و پایانش باخت باشد . آنوقت است که همه اش به دنبال علت ها میگردی تا تسکین یابی . آنوقت است که دوست داری تلافی کنی و قماری نخواسته را بر کسی تحمیل کنی .
بر خلاف عرف ، برایم زیاد اتفاق افتاده که دانسته بازی کنم و ببازم یا ببرم . اما ندانستن اینکه کسی به بازی ات گرفته باشد ، بسیار کم اتفاق افتاده . یا من استثنا بودم یا دارم به خودم دروغ میگویم . گاه اتفاق افتاده که اینگونه سرم بیاید ، اما تلافی جویانه برخورد نکردم . چرا که ارزش وقت هدر دادن را نداشته و من هم کسی نبودم که احساسات مخرب را جواب مثبت دهم . تنها احساساتی را ابراز کردم ، که بخواهد سودی به انسان ها برساند . در این صورت بوده که با تمام ِ قوا خود را رها کرده ام . رها شدن و ول دادن . آری این بازی من است ، شاید !
شاید عشقم که نه ولی تفریحمم که نه ... تنها نیازم به نوشتن باشد . پس این نیاز را سرکوب نمیکنم . نه این کار را هرگز . سرکوب کردن را هرگز دوست ندارم . چرا که سرکوب تنها روانی ام میکند . مینویسم چرا که باید بنویسم . نیاز وادارم میکند بنویسم . چرا که نه !!!! پس تو نمیتوانی مرا وادار به کنار گذاشتن این مهم کنی . در این حین و وین یک دوست قدیمی زنگ میزند و از من سراغ قلیونی را میگیرد که دو سال و اندی پیش به من سپرده بود . میگویم دورش انداختم . و تنها از تکنولوژی باید ممنون باشیم که مرا در دسترسش قرار میدهد با یک شماره ی یازده رقمی..... بعد از دو سال و اندی زنگ میزند و به جای احوال پرسی سراغ قلیونی شکسته شده به دست مرا میگیرد . خیلی دیر زنگ زده . اما رشته ی کلام را نمیتواند پاره کند چرا که من الان در پارکینکگ حاشیه بزرگراه در حال نوشتنم .... که چی ؟؟ که خالی شوم از افکارم .
اینجا شیراز . نه چندان چهار راه زند / یه وبگرد
برای برخی انسان ها پرواز معنا ندارد این هیجان پرواز است که آدمیزاد را وسوسه میکند . هیجان پرواز نیز مرا وسوسه کرده . بازی قشنگی است مگر نه ؟؟؟
webgard
| امکان درج در فهرست موضوعي را نداريد |
| براي درج در فهرست موضوعي وبلاگها بايستي حداقل پنج مطلب داشته و ده روز از زمان ثبت وبلاگ شما گذشته باشد |
webgard
انسان اگر در بازی وارد نباشد ، اگر تازه کار باشد ، اگر هنوز گیج باشد ، اگر ....... کم می آورد . واقعن کم می آورد.و دیگر دوست ندارد بازی کند . کنار میکشد . میگوید برای امروز دیگر بس است . اما یک چیز را نمیداند که از بازی کردن فراری نیست . او مجبور است تا زنده است بازی کند . خیالی بیهوده است که کنار بکشد و آرام تر به زندگی ادامه دهد ، چرا که کنار کشیدن نیز خودش یک بازی است که اگر قاعده اش را ندانی ، دیوانه شدن ات حتمی است .
یادت هست ؟ یادت هست ، آنروزی که در حاشیه ِ بزرگراه نشسته بودیم و داشتی یکی از حقایق ِ زندگی را به من میگفتی ؟ داستان را طوری سر ِ هم میکردی که به نظرم ناخوشایند نیاید . واقعیات را طوری تحریف میکردی و به طور حقایق به خوردم میدادی که کمتر ناراحتم کند ! ولی هیچ وقت نفهمیدی که من تمامش را میدانستم از قبل . میدانستم چه خبر است در سرت . شاید در این مدت که با من حرف میزدی ، نفهمیده بودی که من به این آسانی سر خم نمیکنم . با اینکه میدانستم داستانت تحریف شده است ، اما گذاشتم حرفت را تا آخر بزنی . اما سکوت کردم ، چون دردی نبود که تحملش ، توانم را به پایان رساند ! باید واقعیاتت را رو میکردی نه آن مزخرفات را .
webgard
چه سخت است ، چه سخت است پی بردن به واقعیات ِ زندگی ! شاید اگر پنهانش کنند ، راحت تر باشی . ولی بهتر است بدانی تا درد بکشی ، درد بکشی تا اندازه ات بزرگ شود . آنقدر بزرگ شوی که به راحتی تسلیم ِ بازیهای زندگی نشوی . اگر در هر سال حدود ، پنج یا شش بار درد بکشی ، دیگر به راحتی سر خم نمیکنی !
webgard
چاردیواری ای میخری یا اجاره میکنی ، شک نکن که مال خودت است . محدوده ی شخصی ات . راحت دراز میکشی . آنجا دیگر من از تو نمیپرسم ، چه موقع میخوابی ؟ چه وقتی بیدار میشوی ؟ با چه کسی میخوابی ؟ آیا رختخوابت راحت است یا ناراحت ؟؟ آنجا خودت هستی با خودت ! کسی حق ندارد به تو تعرض کند . کسی حق ندارد ، برای نپوشیدن لباس یا نحوه ی مسواک زدن ایراد بگیرد ، چون خودت هستی و خودت ! آنجا محدوده ی فرمانروایی توست .
webgard
زندگی آنگونه که نشان میدهد ، نیست . زمان باید بگذرد تا آن روی سکه اش را نشانت دهد . گاهی آنقدر به کندی و سخت میگذرد که توان ِ ماندنت نیست . شاید اگر نگرشت به زندگی ، امیدوارانه نباشد ، ممکن است صبحی دیگر را تجربه نکنی . میگویند ناکام از دنیا رفت . حال نمیدانم معنای کام گرفتن چیست ؟ آیا منظور ، چشیدن طعم خوش ِ چیزهای ممنوعه ای است که به راحتی میتوانی بدستشان آوری ؟ شاید این نباشد ، شاید تنها ، نشستن در کنار ِ همسفری در یک سواری ِ تند رویی باشد ، که خوب بفهمتت و اگر در دومین پیچ ِ جاده ِ آبعلی خواستی پیاده شوی و دوغی ممنوعه بنوشی همراهی ات کند مشتاقانه ، نه اینکه نفی ات کند نا آگاهانه !
webgard
webgard
shiraz
webgard