تبليغاتX
در حاشیه بزرگراه

در حاشیه بزرگراه

 

انتظاری نمیتوان داشت از گروه وبگردهایی که می آیند و نظرهایی میدهند که مایه ی تاسف است !

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 19:0  توسط باربد  | 

 

نمردم ! هنوز زنده ام ! اما وقت نوشتن ندارم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 18:57  توسط باربد  | 

سکوت و سکوت و سکوت !

اشک تو چیشام اومد وقتی فهمیدم کسانی هستند که می آیند و میخوانند و میروند و هیچ نمیگویند !!سکوت و سکوت و سکوت !!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 17:16  توسط باربد  | 

واه واه واه . بالاخره اومدم . میدونی چی شده بود ؟؟؟؟

پریود شده بودم یا الان پریود شدم ؟؟؟ به هر حال نسبی است . گاهی پریود نوشتن میگیرم و گاهی هم پریود ننوشتن !!! باور کن همه چیز نسبی هس . معیار سنجش کدومه ؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 17:14  توسط باربد  | 

بیچاره بلاگر

دلم برا کسی که این بلاگو مینویسه  میسوزه ! بد طوری هم میسوزه ها ! هیشکی به این بلاگر سر نمیزنه اینجا . جاهای دیگه رو نمیدونم ! ولی اینجا چقدر سوت و کوره ............. 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:38  توسط باربد  | 

سقفت این است

 میگویند 80 میلیون سقفت است . باید 70 درصدش را بفروشی . یعنی پنجاه و شش میلیون ! کاری نیست که نتوانم . به 100 میلیون فروش فکر میکنم . این مفدار برایم راحت تر است تا پنجاه و شش میلیون ! ولی مطمئنم که صد و پنجاه میلیون ، برایم راحت تر از پنجاه و شش میلیون است .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 20:10  توسط باربد  | 

هیجان وحشناک

پسرک ِ ریشو را دیده بودند . همسن و سال ِ خودم هم بوده ، آن پسرک ریشو ! هستند کسانی که نمیدانند ، من با پسرک ریشو چه نسبتی داشتم ؟ دارم ؟ خواهم داشت ؟؟؟! شاید آن قسمت خواهم داشتش هیجان انگیزتر باشد ! وحشتناک هیجان انگیز است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

barbod

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:55  توسط باربد  | 

گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی

وقتی مطلبی در ذهنت شکل گرفته خوب . و آماده ی پابلیش است . آن هنگام که دوست داری بنویسی در وبت تا کسی بیاید و بخواندش ، حیف است که برق نداشته باشی ، و تلفن هم قطع شده باشد . با خودم می گویم ،عجب زمانه ای شده ها ، حداقل چهار سال پیش ، نه خاموشی داشتیم ، نه تلفن نا به هنگام قطع میشد . این روزها تلفن چند ساعتی در روز قطع میشود ، مثل برق ! آب هم که احتیاج به گفتنش نیست ! این روزها بحث از هاله های نورانی میباشد و قهرمان هسته ای . برایم روشن است که در زمستان هم گاز نخواهیم داشت و همه از سرما یخ میزنیم تا همه امان پیروز شویم ! و دوستم برای چندمین بار است که میخواهد برای دیدن نامزدش به انگلیس برود اما ویزا نمیدهند ! به قول یکی از بزرگان : گر صبر کنی ، ز غوره حلوا سازی !

 

 

barbod

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 14:37  توسط باربد  | 

پستی از ساتگین

پستی زیبا از ساتگین را دقیقن اینجا کپی میکنم :

گاهی کسانی چون من وبلاگ می‌نویسند نه درباره‌ی موضوعی که توانایی بیشتری در آن دارند و نوشتن در آن باره باعث شناخته‌شدن بیشترشان می‌شود، بلکه در زمینه‌ای از شخصیت‌شان که دوست دارند بیشتر شناخته شود. زمینه‌ای که نمی‌توانند به راحتی با این و آن به قسمت بگذارند.

شیراز - باربد

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 13:5  توسط باربد  | 

درس زندگی

خوشبینانه ترین حالتش این است ؛ دوستت میدارد . و دوستش داری ، چه تفاهمی ! پارتنرت را میگویم ها ! دلش قرص است که تو را دارد ، گر چه میداند ، تو رفتنی نیستی ، مگر نفست به آخر رسیده باشد . تو می مانی ، می مانی ، آنقدر می مانی ، تا یک روز در یک جایی ، میگوید که میخواهد برود ! کجا ؟ معلوم است دیگر : دنبال زندگی اش . زندگی ای که ، بیشتر به معامله می ماند تا زندگی !

 

webgard

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 13:21  توسط باربد  | 

خط زدن

برایت راحت تر است که صورت مسئله را خط بزنی . آنهم با خودکار قرمز . اینک راحت باش ، همه ی ضعف هایت را پوشانده ای . امروز ، فکر نمیکنی شاید این خط زدن ها یک روز به ضررت تمام شود .


webgard

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 19:37  توسط باربد  | 

آن دو نفرها

شاید اشتباهی فهمیده باشی . سو تفاهمی شده باشد . شاید ندانی آن دو نفرها را که گفتم ، مقصود چه بوده ؟ کدام دو نفرها را میگویم ؟ هر چه حدس زدی درست است ، هر چه گفتی و هر چه خواهی گفت درست است . چرا که هر قدر هم بخوام توضیح دهم که منظورم این است ، تو  ، باورت نمیشود . پس همانی که تفسیر کردی ، درست است !

 

webgard

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 18:58  توسط باربد  | 

بشنو

میروی سر اصل مطلب . خیلی سریع آنچه را که در دلت گذشته بیان میکنی . میگویی و میگویی و ....

حال موقع شنیدن است . بشنو و بشنو و بشنو و ....

 

webgard

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 18:56  توسط باربد  | 

دلار ها

اینجا زندگی اینگونه است ، دلارها ، یورو ها را در می آوری ، و در سیر روزهای هفته ، همه اش را به باد میدهی ، چرا که باید زندگی کنی . خوب میدانی که ویکندی در کار نیست ، همه ی لذت های آدم هایی چون من و تو ، در روزهای میانی هفته رقم میخورد . اینجا روزهای تعطیل ، دلگیر و غمناک است ، مخصوصا غروب هایش ، که تنهایی ! من در روز تعصیل ، صندلی ام را بر میدارم و میروم که چهل و سه بار غروب ِ زیبای آفتاب را تماشا کنم .

 

webgard

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:47  توسط باربد  | 

نقشت را خوب ایفا میکنی ؟

وقتی حس میگیری که گریه کنی ، بخندی ، اخم کنی و ....

 قبلش را میگویم . همان موقعی که تصوراتت تو را در دنیای ِ خیالیت شناور کرده . همان موقع ها که داری ، زور میزنی تا نقشت را خوب ایفا کنی . آن موقع خوب میدانی ، اگر اشتباهی کنی ، همه چیز خراب میشود . ناگهان به خود می آیی ، میبینی که دوربین رفته ، صدا و نور هم فعال است . دیگر جای ِ هیچ درنگی نیست . اگر من باشم ، همه چیز را فراموش میکنم . هم دوربین ، هم صدا ، نور ، صحنه ، لباس ها و دیالوگ ها را . خودم را ول میدهم در نقش . خودم را میبینم که دارم زندگی میکنم . گاه اتفاق می افتد تا چند ماه زندگیم ، حرف زدنم ، حرکاتم ، مثل قهرمان داستان شده . گاهی مسخ کاراکتر میشوم . آنقدر که دوست ندارم رهایش کنم . تنها فیلنامه ای جدید و نقشی نو میباید تا مرا نجات دهد . اما نجاتم از این شخصیت ، مرا گرفتار ِ نقشی تازه میکند .

خوب است که یکسال یا دوسال را در فیلمی نباشم ، اما نمیشود چرا که هر روز فیلمی تازه را پیشنهاد میدهند و بقای من ، وابسته به دلارهایی است که باید در آورم .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:45  توسط باربد  | 

دانسته یا ندانسته ؟

گاهی به بازی گرفته میشوی . دانسته یا ندانسته . اما بیشترش ندانسته سرت می آید . اگر بدانی و بازی کنی ،  قمار ِ جالبی میتواند باشد . اما اگر ندانسته به بازی گرفته شده باشی ، و پایانش باخت باشد . آنوقت است که همه اش به دنبال علت ها میگردی تا تسکین یابی . آنوقت است که دوست داری تلافی کنی و قماری نخواسته را بر کسی تحمیل کنی .

 بر خلاف عرف ، برایم زیاد اتفاق افتاده که دانسته بازی کنم و ببازم یا ببرم . اما ندانستن اینکه کسی به بازی ات گرفته باشد ، بسیار کم  اتفاق افتاده  . یا من استثنا بودم یا دارم به خودم دروغ میگویم . گاه اتفاق افتاده که اینگونه سرم بیاید ، اما تلافی جویانه برخورد نکردم . چرا که ارزش وقت هدر دادن را نداشته و من هم کسی نبودم که احساسات مخرب را جواب مثبت دهم . تنها احساساتی را ابراز کردم ، که بخواهد سودی به انسان ها برساند . در این صورت بوده که با تمام ِ قوا خود را رها کرده ام . رها شدن و ول دادن . آری این بازی من است ، شاید !

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:44  توسط باربد  | 

برای مانیتور سامسونگ چهارده !!

 الان در پارکینگ حاشیه بزرگراه در حال نوشتم .... که چی ؟ بنویسم برای این مانیتور سامسونگ چهارده ؟؟؟شاید ... این است نوشتم در وبلاگی کاغذی ...

شاید عشقم که نه ولی تفریحمم که نه ... تنها نیازم به نوشتن باشد . پس این نیاز را سرکوب نمیکنم . نه این کار را هرگز . سرکوب کردن را هرگز دوست ندارم . چرا که سرکوب تنها روانی ام میکند . مینویسم چرا که باید بنویسم . نیاز وادارم میکند بنویسم . چرا که نه !!!! پس تو نمیتوانی مرا وادار به کنار گذاشتن این مهم کنی . در این حین و وین یک دوست قدیمی زنگ میزند و از من سراغ قلیونی را میگیرد که دو سال و اندی پیش به من سپرده بود . میگویم دورش انداختم . و تنها از تکنولوژی باید ممنون باشیم که مرا در دسترسش قرار میدهد با یک شماره ی یازده رقمی..... بعد از دو سال و اندی زنگ میزند و به جای احوال پرسی سراغ قلیونی شکسته شده به دست مرا میگیرد . خیلی دیر زنگ زده . اما رشته ی کلام را نمیتواند پاره کند چرا که من الان در پارکینکگ حاشیه بزرگراه در حال نوشتنم .... که چی ؟؟ که خالی شوم از افکارم .

 اینجا شیراز .  نه چندان چهار راه زند / یه وبگرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 13:36  توسط باربد  | 

شوق پرواز

میخواهم فردا صبح کاری بزرگ کنم . کاری که نمیدانم عاقبتش چیست ؟!! هر چه نمیخواد بشود بشود . به تجربه اش می یرزد . ولی هیچ وقت به کسی توصیه نمیکنم  با سعی و خطا به مقصودش برسد . ممکن است همه چیزش از بین رود .

 برای برخی انسان ها پرواز معنا ندارد این هیجان پرواز است که آدمیزاد را وسوسه میکند . هیجان پرواز نیز مرا وسوسه کرده . بازی قشنگی است مگر نه ؟؟؟

webgard

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:22  توسط باربد  | 

رفع تشنگی

در این اتوبوس آب ِ خنک ، سرو میشود ! شاگرد شوفر ، یک پارچ ِ آب به همراه یک لیوان ِ استیل در دستانش است و به مسافران آب تعارف میکند . بعضی ها لیوان مخصوص دارند ، ولی من ندارم . با خود میگویم واکسن هپاتیت را که قبلن زده ام ، ایدز هم که به این سادگی ها منتقل نمیشود . می ماند یک سرماخوردگی ، که آن هم به رفع تشنگی می ارزد .

webgard

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 16:50  توسط باربد  | 

پازل بازی

دلیل ِ علمی اش را کشف میکنند ، میفهمی که فلان رفتار ِ فلان آدم ، در فلان موقعیت به خاطر ِ آن دلیل بوده  . گاهی اوقات ، هورمونی ترشح شده یا اشکال در نورون ها یا پیام های عصبی بوده . خوب ، این طوری کمی دلت آرام میشود و از سر ِ تقصیرش میگذری . می آیی و با عقل و منطق ، تیکه تیکه های این کشف علمی و آن رفتارها را کنار هم میچینی تا چیزی دستگیرت شود . خودت را هم ، خودکاوی میکنی ، که شاید بفهمی کمبود از تو بوده یا از آن فلان آدم ...
آنگاه با عقل و منطق ، تیکه تیکه های این کشف علمی و آن رفتارها و رفتارهای خودت را کنار هم میچینی و به پازلی که ساخته ای خیره میشوی تا شاید چیزی دستگیرت شود . آنالیزهایت به واقعیت نزدیک است ، اما دقیق نیست ، چون فردا هم یک دلیل علمی ِ دیگر را کشف میکنند ، یا چیزی جدید یادت می آید که غافل بودی از آن .
زمان میبایست بگذرد که دست از این پازل بازی هایت برداری . هر چه بیشتر ، زمان بگذرد ، تجربه ات بیشتر میشود و دست از این آنالیز گری برمیداری و خودت را مقید به علم نمیدانی . حست بیشتر جواب میدهد ، اگر از غریزه ات کمک بگیری ، کار ِ دلخواهت را انجام میدهی و کامیاب میشوی و دیگر احتیاجی به این پازل بازی ِ لعنتی پیدا نمیکنی !

webgard

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 19:3  توسط باربد  | 

اگر تازه کار باشی

انسان  اگر در بازی وارد نباشد ، اگر تازه کار باشد ، اگر هنوز گیج باشد ، اگر .......   کم می آورد . واقعن کم می آورد.و دیگر دوست ندارد بازی کند . کنار میکشد . میگوید برای امروز دیگر بس است . اما یک چیز را نمیداند که از بازی کردن فراری نیست . او مجبور است تا زنده است بازی کند . خیالی بیهوده است که کنار بکشد و آرام تر به زندگی ادامه دهد ، چرا که کنار کشیدن نیز خودش یک بازی است که اگر قاعده اش را ندانی ، دیوانه شدن ات  حتمی است .

                                                                                                                                

                   

پ.ن : این پست را دوست دارم . به همین دلیل یک بار دیگر میگذارمش اینجا .

 

webgard

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 14:7  توسط باربد  | 

فلسفه ی نوشتن

دستم را به روی کیبورد میلغزانم . حرف ها ، کلمه ها ، جمله ها ، پاراگراف ها ...... میخواهم منظورم را منتقل کنم  . به چه کسی ؟ خودم هم نمیدانم . ولی بیشتر برای خودم این کار را میکنم . بارها شده که از اولین پست تا آخرین پست وبلاگم را خوانده ام . و هر بار لذتی بردم بی نظیر . دنیای وب ، خوبیش این است که نمیدانی چه کسی میخواندت ! حتی این وبلاگ ِ بی نوا هم نمیفهمد که من ، چند بار خواندمش . خودم هم نمیفهمم باز شدن این صفحه ، یعنی اینکه خوانده شده ام یا نه . شاید تنها کلیکی اشتباه ، تو را به من رسانده است ، یا علاقه ات به شناختن ِ نویسنده ای که در دنیای حقیقی دیدی اش . اگر تو از آن دسته آدم هایی هستی که نویسنده ، برایت مهم نیست ، بلکه متن را دوست داری ، خوب جایی آمدی . اگر هم میخواهی مرا بیشتر بشناسی ، باز هم درست آمدی . شاید دلیلش این باشد که من دوست دارم خودم را به تو نمایان کنم . و این ریشه ی هنری دارد . فلسفه ی هنر در نمایان ساختن ِ خود است ، حالا چه با سخن راندن ، چه با نوشتن !

 webgard

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:58  توسط باربد  | 

وبلاگم را ثبت نمیکنم

امکان درج در فهرست موضوعي را نداريد
براي درج در فهرست موضوعي وبلاگها بايستي حداقل پنج مطلب داشته و ده روز از زمان ثبت وبلاگ شما گذشته باشد

                 webgard

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:8  توسط باربد  | 

اگر تازه کار باشی

انسان  اگر در بازی وارد نباشد ، اگر تازه کار باشد ، اگر هنوز گیج باشد ، اگر .......   کم می آورد . واقعن کم می آورد.و دیگر دوست ندارد بازی کند . کنار میکشد . میگوید برای امروز دیگر بس است . اما یک چیز را نمیداند که از بازی کردن فراری نیست . او مجبور است تا زنده است بازی کند . خیالی بیهوده است که کنار بکشد و آرام تر به زندگی ادامه دهد ، چرا که کنار کشیدن نیز خودش یک بازی است که اگر قاعده اش را ندانی ، دیوانه شدن ات  حتمی است .

                                                                                                                                

                    webgard

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:5  توسط باربد  | 

باید واقعیاتت را رو میکردی نه آن مزخرفات را

یادت هست ؟ یادت هست ، آنروزی که در حاشیه ِ بزرگراه نشسته بودیم و داشتی یکی از حقایق ِ زندگی را به من میگفتی ؟ داستان را طوری سر ِ هم میکردی که به نظرم ناخوشایند نیاید . واقعیات را طوری تحریف میکردی و به طور حقایق به خوردم میدادی که کمتر ناراحتم کند ! ولی هیچ وقت نفهمیدی که من تمامش را میدانستم از قبل . میدانستم چه خبر است در سرت . شاید در این مدت که با من حرف میزدی ، نفهمیده بودی که من به این آسانی سر خم نمیکنم . با اینکه میدانستم داستانت تحریف شده است ، اما گذاشتم حرفت را تا آخر بزنی . اما سکوت کردم ، چون دردی نبود که تحملش ، توانم را به پایان رساند ! باید واقعیاتت را رو میکردی نه آن مزخرفات را .

 

webgard

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:27  توسط باربد  | 

سر خم نمیکنی به آسانی

چه سخت است ، چه سخت است پی بردن به واقعیات ِ زندگی ! شاید اگر پنهانش کنند ، راحت تر باشی . ولی بهتر است بدانی تا درد بکشی ، درد بکشی تا اندازه ات بزرگ شود . آنقدر بزرگ شوی که به راحتی تسلیم ِ بازیهای زندگی نشوی . اگر در هر سال حدود ، پنج یا شش بار درد بکشی ، دیگر به راحتی سر خم نمیکنی !

 

webgard

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:25  توسط باربد  | 

محدوده ی فرمانروایی تو

چاردیواری ای میخری یا اجاره میکنی ، شک نکن که مال خودت است . محدوده ی شخصی ات . راحت دراز میکشی . آنجا دیگر من از تو نمیپرسم ، چه موقع میخوابی ؟ چه وقتی بیدار میشوی ؟ با چه کسی میخوابی ؟ آیا رختخوابت راحت است یا ناراحت ؟؟ آنجا خودت هستی با خودت ! کسی حق ندارد به تو تعرض کند . کسی حق ندارد ، برای نپوشیدن لباس یا نحوه ی مسواک زدن ایراد بگیرد ، چون خودت هستی و خودت ! آنجا محدوده ی فرمانروایی توست .

 

webgard

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:24  توسط باربد  | 

روزهایی که خوش خیالانه میگذرد

زندگی آنگونه که نشان میدهد ، نیست . زمان باید بگذرد تا آن روی سکه اش را نشانت دهد . گاهی آنقدر به کندی و سخت میگذرد که توان ِ ماندنت نیست . شاید اگر نگرشت به زندگی ، امیدوارانه نباشد ، ممکن است صبحی دیگر را تجربه نکنی . میگویند ناکام از دنیا رفت . حال نمیدانم معنای کام گرفتن چیست ؟ آیا منظور ، چشیدن طعم خوش ِ چیزهای ممنوعه ای است که به راحتی میتوانی بدستشان آوری ؟ شاید این نباشد ، شاید تنها ، نشستن در کنار ِ همسفری در یک سواری ِ تند رویی باشد ، که خوب بفهمتت و اگر در دومین پیچ ِ جاده ِ آبعلی خواستی پیاده شوی و دوغی ممنوعه بنوشی همراهی ات کند مشتاقانه  ، نه اینکه نفی ات کند نا آگاهانه !

 

webgard

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:18  توسط باربد  | 

آبستنم

یک alt +shift خرجش میکنم ، تا صفحه کلید را به فارسی برگردانم ، آونوقت میتوانم ، بچه ای را که یک دقیقه پیش در ذهنم ، نطفه اش را گذاشتند به دنیا بیاورم . به دنیایش می آورم ، خودم هم تنهای ِ تنهایم . به سختی برعکسش میکنم . از پا آویزانش میکنم . ضربه ای محکم به پشتش میزنم . گریه اش در می آید ولی همه سکوت کرده اند و هیچ نمیگویند . ناچارا یک alt +shift دیگر خرجش کنم ، تا خفه بشوم !

webgard

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 7:42  توسط باربد  | 

با من بیا به دنیای واقعیت ها

مینویسم ، در حاشیه بزرگراه مینویسم . گاهی باد ِ اتوموبیلی ترانزیتی دفترم را ورق میزند . اما بیشتر اتوموبیل های سواری ِ تند رو هستند که مرا نگران کرده . با این سرعت کجا میروند ؟ وقتی دقیق میشوم ، سواریهایی سوت کشان میروند که دو نفر ، تنها ، دو نفر سرنشین دارد ! مینویسم برای آن دو نفرها . دو نفرهایی که میروند ، ولی با این سرعت چرا ؟ من هم این کنار ایستاده ام ، تا یک همسفر پیدا شود ، که تنها ، یک سفر با من بیایید به دیار زیبای ِ واقعیت های زندگیم . شاید تو آن همراهم باشی . چمدان سفر را یکسال است که بسته ام . اگر با من بیایی آرام میرویم . آهسته . تند ابدا نمیرویم . چون قرار است ، با هم برویم این مسیر ِ دو ساله را ! پس با من بیا به دنیای واقعیت ها !

shiraz

webgard

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:41  توسط باربد  |